ميرزا خانلرخان

122

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

پوستينى خوابيدم . عصر برخاستم . آمدند كه ميرزا محمد باقر مجتهد مىآيد . گفتم : بيايند ، آمدند . سيد و چند نفر ملا آمدند . قدرى صحبت از انوشيروان ميرزا و غيره به ميان آمد . از حالت هادى خان پرسيدم . همه گفتند كسى از هادى خان شاكى نيست . او در مدت عمر دو سال در حكومت اسد اللّه ميرزا و محمد شريف ميرزا پيشكار بوده است . بعد ميرزا محمد حسين و محمد خان سركردهء سوارهء قرائى آمدند . رقم و الا و حكم حضرت اجل را دادم ديد . گفت : هرچه بفرمائيد اطاعت كنم . گفتم به اطراف و نواحى بلده و بلوك ، آمدن و مأموريت مرا اعلام كنيد . هركس با انوشيروان و هادى خان و ميرزا عبد العظيم يا ديگرى حرفى دارد ، با سند بيايد بگويد و الا بعد از اين ديگر حق تشكى ندارد . ميرزاى او مسوده كرده ، داد اصلاح كردم رفت كه امشب بنويسد صبح بيآورد . به محمد خان هم گفتم غلام و سوار حاضر كند ، صبح ببرند . سوارى هم حاضر كند كه فردا عريضه خدمت و الا نوشته به مشهد به‌فرستم . آنها رفتند . من رفتم سر طويله ، ديدم از وجود محمد جعفر هم در طويله هيچ اثرى بروز نكرده . نظم و ترتيب دادم ، بيرون آمدم . آدم محمد خان آمد كه خان عرض مىكند بفرمائيد مالها را ببرند به ده ، كاه و يونجه ، فراوان است متوجه شوند يا اگر اذن مىدهيد كاه و يونجه از ده بيآورند . گفتم : همه چيز اينجا هست . محبت شما زياد ، رفت . من آمدم به اطاق نهار كرده مشغول روزنامه شدم . روز پنجشنبهء هشتم . صبح برخاسته نماز كردم . به طويله رفتم سركشى به اسبها كردم . آمدم به منزل ، عازم بازديد حاجى محمد ميرزا شدم . ملا عبد الجواد مجتهد تربت به ديدن آمد . مدتى با او نشستم . بعد از رفتن او رفتم منزل حاجى محمد ميرزا . جمعى هم بودند . همه صحبت از خرابى تربت و اجحاف بر مردم ، خاصه از عشريهء جنس كه بر املاك مردم بسته‌اند و آن مأخذ نصف و ثلث به عمل نمىآيد . مع ذلك آن را هم به پنج تومان مسعر كرده ، پول